سر بازار شما یک دل بیمار فروش آوردم
آری اینست تمام من و اینبار فروش آوردم
این دلی را که به صد زجر خریدم روزی
عاقبت زیر فی رایج بازار فروش آوردم
قصه یوسف کنعان شده یکباردگرهم تکرار
تا زلیخا شودش باز خریدار فروش آوردم
چند وچونش نکن وزود بخر تا گرم است
مطمئن باش که نا چار فروش آوردم
پرده بردار و ببین پنج ترین وارونه
که زند پای دلت جار فروش آوردم
تیر بردار وبزن بر سر این چشمه درد
این دل کوفته را برسر دیوار فروش آوردم
این خیال است که دیبا بفروشم به حصیر
ساغری پر شده از خمره خونبار فروش آوردم