تبليغاتX
شهرآشوب

شهرآشوب

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق!

سر بازار شما یک دل بیمار فروش آوردم

آری اینست تمام من و اینبار فروش آوردم

این دلی را که به صد زجر خریدم روزی

عاقبت زیر فی رایج بازار فروش آوردم

قصه یوسف کنعان شده یکباردگرهم تکرار

تا زلیخا شودش باز خریدار فروش آوردم

چند وچونش نکن وزود بخر تا گرم است

مطمئن باش که نا چار فروش آوردم

پرده بردار و ببین پنج ترین وارونه

که زند پای دلت جار فروش آوردم

تیر بردار وبزن بر سر این چشمه درد

این دل کوفته را برسر دیوار فروش آوردم

این خیال است که دیبا بفروشم به حصیر

ساغری پر شده از خمره خونبار فروش آوردم 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 19:52  توسط شهره آفاق  | 

چه نوشته در نگاهت که به محض دیدن آن

همه سر فرو گذارند به میل در طنابت

به چه رنگ رنگ کردی لب خوش چراغ خود را

 که کسی نبوده بیند نشود خراب خوابت

وبه سرمه های جادو که لب نگاه تیز کردی

 همه منتظر ببینند تورا پس از نقابت

همه عمر با گدایی، در خانه ات نشستم

نروم بجز نگیرم قدحی پر از شرابت

به کسی که لطف کردی تو نگو که صبرباید

 من و این شراب نابت، نشوم کمی خرابت؟

وببین خیال منرا تو چگونه پر نمودی

سر کوچه ای نبوده نکشم به گچ سرابت 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 19:48  توسط شهره آفاق  |