امروز ششم محرم الحرام تقريبا چهار روز از توقف اجباري خانواده پيامبر (ص) در صحراي نينوا مي گذرد، اينكه مي گويم نينوا چون اسم سرزمين كربلا تا قبل از شهادت امام حسين (ع) و ياران با سعادت ايشان به اين نام بوده است. امروز نامه ابن زياد ملعون به عمر سعد ناكام (لعنت الله عليهم اجمعين) مبني بر سخت گيري بر امام حسين هم كار خودشو كرد. قبل از اينكه بخواهم در اين مورد با شما بحث و تبادل نظر كنم اجازه بديد سخنراني مرحوم شريعتي رو كه تا اندازه اي بيانگر واقعه عاشورا است رو براي مطالعه، نقد و بررسي مطرح كنم:
هر مذهبي، مكتبي، هر نهضتي يا انقلابي، از دو عنصر تركيب مييابد؛ عقل و عشق. يكي روشنايي است و ديگري حركت. يكي شعور و شناخت ميبخشد و به مردم بينايي و آگاهي ميدهد و ديگري، نيرو و جوشش و جنبش ميآفريند.
در يك جامعه، در يك نهضت فكري يا مكتب انقلابي،
دانشمندان، گروه روشنفكران آگاه و مسوول، كارشان نشان دادن راه و شناساندن
مكتب يا مذهب و آگاهي بخشيدن به مردم و مردم، مسووليتشان روح دادن و نيرو
و حركت بخشيدن است.
اسلام نيز چنين بوده است و بيشتر از هر مذهبي، دين
«كتاب» و «جهاد» است و انديشه و عشق. آنچنان كه در قرآن نميتوان دانست كه
مرز ميان عقل و ايمان كجاست. شهادت را زندگي جاويد ميشمارد و به قلم و
نوشته سوگند ميخورد و در ميان ياران پيامبر، «عابد» و «مجاهد» و «مبلغ»
از هم مشخص نيستند.
و تشيع، به ويژه با تاريخ و فرهنگش، تجليگاه عشق
و شور و خون و شهادت است و كانون ملتهب و جوشان احساس و در عين حال، يك
نوع تفكر و معرفت و فرهنگ علمي و عقلي ويژه و نهضت فكري نيرومند و مشخص؛
«حادثه»اي است در سرگذشت انسان و به نام و نهاد علي، از «علم» و «عشق».
و «حقيقتپرستي» چنين مذهبي است كه حقيقت، بيپرستش، فلسفه و دانش است و پرستش، بيحقيقت، بتپرستي يا شهوت!
اشك: شهادت عشق
تشيع
در تاريخ، اين چنين زاد و زيست. متفكران و دانشمندانش، مظهر اجتهاد و تعمق
و تحقيق و منطق و فرو رفتن در اندرون معاني و شناختن متحول و متكامل
مفاهيم اعتقادي و حقايق اسلامي و نگهباني روح و حقيقت و جهت راستين اسلام
نخستين در معركه گيجكننده و گمراهسازندهاي كه به نام فلسفه و تصوف و
علم و ادب و زهدنمايي و يونانيزدگي و شرقگرايي در افكار برانگيخته بودند.
و
توده مردمش، مظهر وفاداري به حقيقت و اخلاص و عشق و شور و فداكاري و
جانبازي در راه علي و ادامهدهندگان راه علي، در دورههايي كه زور و شكنجه
و قتلعام بر زندگي توده حكومت ميراند و لبي را كه به نام او باز ميشد،
ميدوختند و خوني را كه با مهر او گرم ميشد، ميريختند و از خاندان
پيغمبر سخن گفتن، پاداشش در خلافت پيغمبر، پوست كندن و سوزاندن بود.
و
اما، امروز نيز توده مردم ما همچنان عشق ميورزند، همچنان دوست ميدارند،
همچنان به اين خانه وفادارند، و هنوز پس از گذشت قرنها و دگرگونيها و
زاد و مرگ ايمانها و عشقها و انديشههاي بسيار، از در اين خانه، به
قصري، معبدي، و قبلهاي ديگر، نرفتهاند، ميبينيم كه همچنان سر بر ديوار
خانه فاطمه نهادهاند و به درد، مينالند. اين اشكها، هر كدام «كلمه»اي
است كه تودههاي صميمي و وفادار ما با آن، عشق ديرينه خويش را به ساكنان
اين «خانه» بيان ميكنند. اين زبان توده است و چه زباني صادقتر و زلالتر و
بيرياتر از زباني كه كلماتش، نه لفظ است و نه خط، اشك است و هر عبارتش
نالهاي، ضجه دردي، فرياد عاشقانه شوقي!
مگر چشم از زبان صادقانهتر
سخن نميگويد؟ مگر نه اشك، زيباترين شعر و بيتابترين عشق و گدازانترين
ايمان و داغترين اشتياق و تبدارترين احساس و خالصترين «گفتن» و
لطيفترين «دوست داشتن» است كه همه، در كوره يك دل، به هم آميخته و ذوب
شدهاند و قطرهاي گرم شدهاند، نامش اشك؟!
ميبينيم كه توده ما هنوز
حرف ميزند و حرف خودش را خوب ميزند. تعجب نكنيد كه چگونه من دارم از
«گريستن» دفاع ميكنم، كه شنيدهايد ـ و بارها ـ كه از برنامه گريه و روضه
انتقاد كردهام.
آري، اين دو سخن با هم متضاد نيستند. «برنامه گريه
كردن»، به عنوان يك «كار» و يك «وظيفه» و يك «وسيله» براي رسيدن به «هدفي»
و به عنوان يك «اصل» و يك «حكم»، چيز ديگري است و «گريستن»، يعني تجلي
طبيعي يك احساس، حالتي جبري و فطري از يك عشق، يك رنج، يك شوق با اندوه،
چيز ديگري.
كسي كه عاشق است و از معشوقش دور افتاده و يا عزادار است و
مرگ عزيزي قلبش را ميسوزاند، ميگريد، غمگين است، هرگاه دلش ياد او
ميكند و زبانش سخن از او ميگويد و روحش آتش ميگيرد و چهرهاش
برميافروزد، چشمش نيز با او همدردي ميكند؛ يعني اشك ميريزد، اشك
ميجوشد و اين حالات همه نشانههاي لطيف و صريح ايمان عميق و عشق راستين
اويند.
من هم مثل شما به او مينگرم!
گريهاي كه تعهد
و آگاهي و شناخت محبوب يا فهميدن و حس كردن ايمان را به همراه نداشته
باشد، كاري است كه فقط به درد شستشوي چشم از گرد و غبار خيابان ميآيد.
فراموش
نكنيم كه نخستين كسي كه بر سرگذشت حسين بزرگ گريست، عمر سعد بود و نخستين
كسي كه بر اينگونه «گريه بر حسين» ملامت كرد، شخص زينب بزرگ!
و بد نيست بدانيد كه نخستين مجلس عزاداري، در دربار يزيد!
هيچ
مذهبي، تاريخي و ملتي چنين خانوادهاي ندارد؛ «خانوادهاي كه در آن پدر،
علي است و مادر، فاطمه و پسر، حسين و دختر، زينب»؛ همگي در زير يك سقف و
در يك عصر و يك خانواده.
و در عين حال، به هيچ خانوادهاي، از جانب ملتي اين همه عشق و اخلاص و ايمان و شعر و خون نثار نشده است.
ملت
ما، بر گرد در و بام خانه فاطمه، يك فرهنگ پديد آورده است؛ از اين خانه يك
تاريخ پر از هيجان و حركت و شهامت و فضيلت، بر بستر زمان جاري شده است؛
نهر زلال و حياتبخشي كه بر همه نسلهاي ملت ما گذشته است و هماكنون نيز
در عمق روح و وجدان توده ما جريان دارد.
اين تنها ملتي است كه در زندگي
نوع بشر روي خاك، در غم خاندان محبوب خويش و در عزاي قهرمان آزادي و ايمان
خويش، در طول تاريخ درازش، همواره غمگين و عزادار مانده است و پايمال كردن
فضيلت و محكوميت حقيقت و فاجعه حكومت جنايت و زور را، به رغم گذشت زمان و
غلبه هميشگي اين نظام بر تاريخش و سرنوشتش، فراموش نكرده است.
اما اين
عشقها همه عقيم ماندهاند؛ اين اشكها همچون باراني كه بر شورهزار
ببارد، سبزهاي در اين كوير نميروياند و اين همه فداكاريها، سرمايهها،
آمادگيها و تجمعها و نيروهاي انساني و وقتها و فرصتهاي عزيز نيروبخش
هدر ميرود.
مقصر كيست؟ دانشمند! كه پا به پاي توده، مسووليت خويش را انجام نميدهد؛ او بايد به توده، «آگاهي» و «شناخت» و «جهت» ميداد و نداد.
بنابراين
همان گونه كه در اين مقاله ديده ميشود مرحوم شريعتي بر خلاف آن چه جاهلين
يا مغرضين عنوان ميدارند، به هيچ عنوان مخالف با گريه و زاري و عزاداري
براي اهل بيت (ع) نبوده است و بلكه وي تنها دردش دو چيز است: يكي تجاري
شدن مراسم، آنجا كه ميگويد «برنامه گريه كردن»، به عنوان يك «كار» و يك
«وسيله» براي رسيدن به «هدفي» چيز ديگري است و «گريستن»، يعني تجلي طبيعي
يك احساس چيز ديگري. و درد ديگر فراموش شدن هدف اصلي ماجرا، يعني امر به
معروف، نهي از منكر، دفاع از ولايت، احياء دين و ... و اكتفا كردن به ذكر
مصيبت و گريه تنها! و الحق كه راست ميگفت.
