محرم، تاسوعا، عاشورا و شام غریبان

السلام علی رسول الله و علی آله

سلام خدا بر حسین و خاندان مطهرش

سلام خدا بر انسان های آزاده ای که در راه اعتلای آزادی و مردانگی سرهای خود را بر سر نی کردند تا به من و تو درس آزادگی و مردانگی دهد.

همه ی کلامم را با این بیت به پایان می برم که :

با ضعیفان هر که گرمی کرد عالمگیر شد

ذره پرور باش تا خورشید تابانت کنند

میر ظلی تبریزی

باز هم شب قدری دیگر و فرصتی دوباره برای عرض ارادت

زمانه وار اگر می پسندیم كر و لال
به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال
مجال شكوه ندارم ولی ملالی نیست
كه دوست جان كلام من است در همه حال
قسم به تو كه دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها كه مرا برده اند زیر سوال
تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
بشوق توست كه تكرار می شود هر سال
ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی
كه تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال
مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست كه آسان نمی دهم به زوال
خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ می خواهی
بگو رسیده بیفتم به دامنت  یا كال ؟
اگر چه نیستم آری بلور بارفتن
مرا ولی مشكن گاه قیمتی ست سفال
بیا عبور كن از این پل تماشایی
به بین چگونه گذر كرده ام ز هر چه محال
ببین بجز تو كه پامال دره ات شده ام
كدام قله نشین را نكرده ام پامال
تو كیستی ؟ كه سفركردن از هوایت را
نمی توانم حتی به بالهای خیال

محمدعلی بهمنی

و اما روز مادر

و اما روز مادر، امسال اولین سالی بود که توفیق همکلامی با عزیز دلم، مهربان هستی بخشم، شور و نشاط جاودانه ام و صد البته همه اینها پس از خدای باریتعالی را دیگر یدک نمی کشم. یادت بخیر، روحت شاد و با اولیاء الله و خصوصا اهل بیت مکرم اسلام که صد البته در دوران زندگیت به آنها سخت ارادت داشتی ان شاء الله محشور باشی.

اگه از دست همه خسته شدم

به تو که بد جوری وابسته شدم

به تو که نمی تونم راست نگم

به چشات هر چی دلم خواست نگم

توی دست تو اسیری خوبه

جونم و ازم بگیری خوبه

با اینکه کوه دردم با اینکه غم زیاده

همین که با تو باشم از سرمم زیاده

با این که کوه دردم با اینکه غم زیاده

همین که با تو باشم از سرمم زیاده

وقتی لبات بخندن چشات که شاد باشن

انگاری که تو دنیا نقل و نبات می پاشن

با این که کوه دردم با اینکه غم زیاده

همین که با تو باشم از سرمم زیاده

به دلم می گم که مغرور نشه

با تو باشه از دلت دور نشه

نون مجنون که آجر کردم

من که دنیا رو  ازت پر کردم

کم نکن سایه ات و از روی سرم

با تو که باشم از عالم به درم

با این که کوه دردم با اینکه غم زیاده

همین که با تو باشم از سرمم زیاده

وقتی لبات بخندن چشات که شاد باشن

انگاری که تو دنیا نقل و نبات می پاشن

با تو همیشه خوبم یه روز بی غروبم

با اینکه دردمندم دل می خواد بخندم

با اینکه کوه دردم با اینکه غم زیاده

همین که با تو باشم از سرمم زیاده

و اما مادر!

الهی حب لی کمال الانقطاع الیک

نگرون دل هرکسی دل مادرشه

مادرآدم عشق اول و آخرشه
کسی نمیتونه جای مادرو پر بکنه
مادری که همه چیز پسر و دخترشه
غم بی مادری بدجوری دلو خون میکنه
تموم شبا رو شام غریبون می کنه
کی دلشو داره مادرو نیمه جون ببینه
صورت مادرو خسته و پریشون ببینه
کی دلشو داره وقتی مادرش زخمی شده
روی جراحت کهنه دوباره خون ببینه
مریضی مادر آدمو نا امید می کنه
یه شبه موهای بچه هاشو سفید می کنه
یه مادر جوون امشب اشهدش رو لبشه
دو سه ماهه می دونه که این شب آخرشه
دو سه شبه که گذاشته کفنشو دم دست
دو سه روزه دیگه اون که می میره زینبشه
یه مادر جوون از مدینه سفر می کنه
می ره و تموم عالمو بی مادر می کنه

چه روز پرآشوب و خسته کننده ای بود وقتی که برادرم بهم خبر داد که مادر حالش خوب نیست و بیمارستانه، حالم بد شد سریع با موبالشون تماس گرفتم، جواب؟

با موبایل خواهرم تماس گرفتم، گوشی رو برداشت و بعد گفتگوی کوتاه با مادری که رفت و رفت و رفت.

یادش بخیر

هر چی دارم از مادرمه


خوش به سعادت هر کسی که از امشب ره توشه بر داشت و صد به تر بر کسی که شفیع دیگران شد.

و باز شب قدری و من هنوز ..............

این صدای عاشقی بیچاره است

این نوای بنده ای آواره است

ای خدا بیچاره ها را راه ده

ره نشان بنده ای گمراه ده

ای خدا با دست خالی آمدم

خود ببین من به چه حالی آمدم

آمدم با هر بهانه سوی تو

تا ببینم بخشش نیکوی تو

من برای احتیاجم آمدم

خانه ی خوب آشنایی در زدم

بین که با حال سجودم آمدم

با تمامی وجودم آمدم

ای خدا من عبد خوبی نیستم

یا کریمان خود بگو من کیستم

من محب با صفایی نیستم

عاشق درد آشنایی نیستم

من وفور نعمتت نشناختم

من برون رحمتت نشناختم

من خودم را عقل کم بگرفته ام

شیعگی را دست کم بگرفته ام

شیعگی را تو عطا کردی به من

نوکری را هم روا کردی به من

ای خدایی که زمن رنجیده ای

عبدی از من رو سیه تر دیده ای

دیده ای اما نه در وقت سحر

نه درون مسجد و با چشم تر

آه از این ماجرای سخت من

که زده نفسم لگد بر بخت من

خویش را گم کرده ام من گم شدم

چوب اعمال بدم را خورده ام

با نشست یک مناجات سحر

اوج ورزیدم به هنگام سحر

هر چه از ظلمم ترحم کرده ای

مورد الطاف مردم کرده ای

هر که عباس علی را دیده است

جلوه هایی از علی را دیده است

بازهم من امتحان بد داده ام

تن به اخذ نمره ی رد داده ام

باز هم لطف تو می جویم علی

باز هم العفو می گویم علی

برخي از دختران در يك نگاه

دختران در سنین مختلف

دختر 18 ساله : به قول خودش انقدر خواستگار داره که نمی دونه کدومش رو انتخاب کنه فعلا قصد ازدواج نداره می خواد درس بخونه

 

دختر 22 ساله : او یک شاهزاده با یک قصر می خواد ادعا می کنه که خیلی واقع بینه ولی ؟؟؟؟؟مرد ایده آل او باید پول دار خوش قیافه مشهور همیشه در حسابش پول به اندازه کافی باشه وسخاوت مند او بايد شوخ طبع، ورزشكار، شيك پوش، رمانتيك و شـنونده خوبي باشد. بله خصوصيات و صفات آن مرد بسيار طولاني است. دخـتر مـردي را ميخواهد كه او را بپرستد و او را با گذاشتن گلها، هدايا و دادن وعده عشق ابدي و جاويدان تـبديل به الهه گرداند.

 

دختر 32 ساله : کم کم داره بوی ترشی می یاد دیگه فقط یه مرد خوب می خواد لازم نیست ورزشکار و خوش تیپ و.. باشه یه کار خوب با حقوق مکفی خونه ماشین و حساب بانکی داشته باشه و غذاهایی که دختر درست می کنه رو تحمل کنه کافیه

 

دختر 42 ساله : تنها یه مرد می خواد (بیچاره ترشید ) یه مرد معمولی که ستاره سینما نباشه ورزشکار نباشه اگه یه شکم گنده هم داشت عیب نداره کچل هم بود عیبی نداره فقط یه شوهر باشه

 

دختر 52 ساله : او فقط مي خواهد... هر چی بود باشه دختر باید خیلی شانس بیاره که مردش انقدر ترسناک نباشه که نوه هاش رو بترسونه راه توالت رو هنوز به یاد داشته باشه دندون مصنوعی هاش رو یادش باشه کجا گذاشته

 

دختر 72 ساله : تعجب نکنید بعضی دخترا تا این سن هم عمر می کنن ولی مطمئن نیستم مردمورد علاقش هنوز نفس بکشه

و اما اندر حکایت حافظ اصفهانی!!!!!!

در ابتدای سخن پس از حمد و ثنای رب جلیل

از حضور اصفهانی های خوش فکر، با پشتکار و زیبا ساز که هر وقت از شهر زیبایشان گذر می کنم بر مدیریت و سرعتشان در شهرسازی احسنت می گویم و بر کم سرعتی و بی تدبیری همشهریان عزیزم انگشت حسرت به دهان می گیرم عذر خواسته و جواب طنزگونه همشهریشان را با این جملات می دهم:

براي مشاهده تمام صفحه تصوير دكمه موشواره را فشار دهيد.

جای بسی تاسف است که مصادره شخصیت های ملی و البته جهانی در هر کجای دنیا مرسوم و اشخاصی با اینگونه ابتکارات سعی در مشهور سازی خود دارند، مطلب زیر سخنان یکی از اساتیذ زبان و ادبیات فارسی این شهر بزرگ در مورد شاعر زیبا سخن و حافظ قرآن است که بد نیست شما هم در مورد کشف جدید این نابغه محترم مطلع شوید.

نکته جالب توجه این مطلب بافته هایی است که صد البته در نسخه جدید حافظ که توسط دوستان ایشان همین چند شب پیش سروده است آماده چاپ گردیده که به زودی در معرض دید شما عزیزان قرار خواهد گرفت.

دیگر آنکه در این نسخه این بیت شعر هم حذف شده است:

اگر چه زنده رود آب حياط است / ولي شيراز ما از اصفهان به

و به جای آن نوشته شده است:

اگر چه بابا کوهی کوه خوبی است / ولی اصفون ز شیراز خیلی به بید۱

۱بخشید اینجا دیگه شاعر اصفهانی کم می آورد و به ... رو می آورد.

البته در مورد شعرای به نام اصفهانی همچون صائب تبريزي هم مکاشفه ایشان حکایت از اصفهانی الاصل بودن ایشان دارد. (البته ما هم به این نتیجه رسیدیم.)

و در مورد جناب خاقانی هم که بر اساس این مطلب که برگرفته از دائره العارف ویکی پدیا است "خاقانی در سال ۵۲۰ هجری قمری در شروان یا شیروان چشم به جهان گشود. پدرش، به نام علی در شروان به شغل درودگری اشتغال داشت" ما هم معتقدیم ایشان اصفهانی است.

اجازه بدهید این مطلب رو هم منکر شوم که شاعر زیبا سخن اصفهانی جناب کمال الدین اسماعیل هم از اینکه همشهری اینجور افرادی است پشیمان شده و برخی از همشهریانش رو نفرین کرده است.

این مطلب زیبا رو بخونید:

کمال الدین اسماعیل بن جمال الدین اصفهانی از شاعران نامدار و آخرین قصیده سرای بزرگ ایران در قرن هفتم هجری است. چون در خلق معانی تازه و مضامین بکر دقت و باریک اندیشی داشت به "خلاق المعانی" معروف گردیده است. در عصر و زمان کمال، اوضاع داخلی و اجتماعی اصفهان بر اثر اختلافات مذهبی، شافعیه و حنفیه به قدری مغشوش و نا امن بود که این شاعر حساس را به ستوه آورده نقل می کنند که اصفهانیها را با این دو بیتی نفرین کرده است:
ای خداوند هفت سیاره *** پادشاهی فرست خونخواره
عدد مردمان بـیـفـزایـد *** هر یکی را کند دو صد پــاره

از قضای روزگار، نفرین کمال به هدف اجابت نشست و به چشم خویش دید که سربازان مغول در سال 633 هجری شافعیه و حنفیه، هر دو را تمامی کشتند و آن شهر را که تا این تاریخ از دستبرد آن قوم خونریز محفوظ مانده بود، با خاک برابر کردند. کمال در آن باب چنین گفت:

کس نیست که تا بر وطن خود گرید *** بر حال تباه مردم بد گرید
دی بر سر مرده ای دو صد شیون بود***روز یکی نیست که بر صد گرید

و اگر مایل به مطالعه بقیه ماجرا هستید به این آدرس مراجعه نمایید!

البته فراموش نشود که برخی دیگر از شهرها هم به این دوست بزرگوار پیشنهاد تحقیق در مورد شعرای به نام به جهت همشهری بودن را داده اند که طی مکاشفات خبر نگار ادبی این پایگاه تامنون مولوی بوشهری، سعدی گرگانی، خواجوی دامغانی، عطار کرمانشاهی، ملاصدرای قزوینی، فردوسی بجنوردی و رودکی تبریزی وضعیت شان مشخص شده است.

و صد البته داشته ها مهم نیست دارایی مهم است. بد نیست این استاذ بزرگوار به جای خیالبافی به تربیت انسان هایی بپردازد که هر کدام نمونه ای از دانایان ایران زمین باشد. نه اینکه به سوی مصادره اشخاص و انسانهای فرهیخته ای برود که اثبات و عدم اثبات مطالب مطرح شده به راحتی میسور باشد.

و این متن خبر:

فارس: مدير گروه زبان و ادبيات فارسي دانشگاه اصفهان گفت: برخي مورخان اصل و زادگاه حافظ شيرازي و رشد و پويايي وي در دوران جواني را در منطقه كوهپايه اصفهان دانسته‌اند.

اسحاق طغياني امروز در اصفهان اظهار داشت: براساس نظر اين مورخان حافظ در اوايل جواني به شيراز سفر كرده و به حافظ شيرازي معروف شده است.

وي با بيان اينكه اصفهان در ادبيات فارسي نقش پر رنگ و چشمگيري داشته است، اظهار داشت: اصفهان با تربيت شعرا و اديبان بزرگي همچون كمال اسماعيل، خاقاني و عرفاي به نام توانست در تكوين ادبيات و شعر فارسي نقش بسزايي را ايفا كند.

وي با اشاره به سبك‌هاي موجود در زبان فارسي و اينكه مبتكر بسياري از اين سبك‌ها، شعراي اصفهاني‌ بوده‌اند، افزود: كمال‌الدين اسماعيل در قرن هفتم از سبك عراقي در شعرهاي خود بهره برده كه بعدها شعرايي همچون مجيرالدين بيلقاني، رشيد الدين اخسيكتي، امامي هروي، همام تبريزي، سعدي شيرازي، مجدالدين‌بن‌همگر‌شيرازي، اوحدي مراغه‌اي، حافظ شيرازي، سلمان ساوجي، مكتبي شيرازي از اين سبك در شعرهاي خود استفاده كرده‌اند.

مدير گروه زبان و ادبيات فارسي دانشگاه اصفهان با بيان اينكه سبك هندي و اصفهاني مورد توجه بسياري از شعرا قرار گرفت و شعراي هندي با تاثير گرفتن از اين سبك زبان فارسي را در كشور خود ترويج دادند، تصريح كرد: در ابداع اين سبك‌ها نقش شعراي اصفهاني ستودني است.

طغياني نقش تعيين كننده شعراي اصفهاني را در بيان هويت شعر و زبان فارسي موثر دانست و بيان داشت: با توجه به اينكه اصفهان از لحاظ جغرافيايي در مركزيت ايران قرار گرفته در تكميل فرهنگ اين مرز و بوم نقش عمده‌اي را ايفا كرده است.

وي افزود: اصفهان در همه اعصار شعراي به نامي را به جهان معرفي كرده كه از ميان آنها مي‌توان به صائب تبريزي، حكيم شفاهي،سروش اصفهاني، وحيد دستگردي، عاشق اصفهاني، استاد همايوني و فريد اصفهاني اشاره كرد.

مدير گروه زبان و ادبيات فارسي دانشگاه اصفهان اظهار داشت: شهرت زبان فارسي در ميان كشورها را بايد مديون شعر و ادبيات اصفهان دانست كه در اين زمينه شاعران و اديبان با مهاجرت به شبه قاره هند زبان فارسي را در آنجا ترويج دادند.

طغياني بيان داشت: شعر حافظ نيز به لحاظ مانوس بودن او با خدا و قرآن از پختگي و زيبايي كلام برخوردار است.

وي شناخت زواياي ديني، مانوس بودن با قرآن و آشنايي با مفاهيم قرآني را در ادبيات شعر و شاعري موثر دانست و بيان داشت: اگر قرآن و مفاهيم اسلامي با تار و پود آدمي آميخته شود، تاثير آن دوچندان خواهد شد، به طوري كه بزرگاني همچون حافظ، سعدي و فردوسي توانستند با شناخت كامل از آيات قرآن و احاديث ائمه اطهار(ع) به نوعي ترجمه آيات را در قالب شعر بيان كنند.

مدير گروه زبان و ادبيات فارسي دانشگاه اصفهان افزود: اگر شاعر به ترجمه احاديث و آيات قرآن احاطه نداشته باشد، حرفي براي گفتن نخواهد داشت.

درسی از زندگانی بزرگان

هنگامى كه بدخواهان در نزد متوكل، از امام هادى‏علیه السلام سعایت و بدگویى كرده و گفتند: در منزل او سلاح و نوشته‏ها و اشیاى دیگرى است كه از طرف شیعیان به وى رسیده و او قصد قیام بر ضد دولت تو را دارد، متوكل گروهى را به منزل آن حضرت فرستاد، آنان شبانه به خانه امام‏ علیه السلام هجوم بردند، ولى چیزى به دست نیاوردند، آنها دیدند كه حضرت تنها در اطاقى دربسته نشسته و در حالى كه جامه پشمین بر تن دارد و بر زمین خاكى روى شن و ماسه نشسته، به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است. امام را با همان حال دستگیر كرده و نزد متوكل بردند و به او گزارش دادند كه در خانه‏اش چیزى نیافتیم و او را رو به قبله دیدیم كه قرآن مى‏خواند. متوكل چون امام را دید، از عظمت و هیبت امام بى‏اختیار ایشان را احترام نموده و در كنار خود نشانید و با كمال گستاخى جام شرابى را كه در دست داشت‏به امام علیه السلام تعارف نمود. امام سوگند یاد كرده و فرمود: «گوشت و خون من با چنین چیزى آمیخته نشده است، مرا معاف دار!» متوكل حضرت را معاف نمود و گفت: شعرى بخوان! حضرت فرمود: «من شعر كم مى‏خوانم‏». متوكل گفت: «باید بخوانى!» امام هادى علیه السلام آن گاه كه اصرار وى را دید اشعارى را قرائت نمود كه تمام اهل مجلس متاثر شده و به گریه افتادند و بزم شراب و عیش به سوگ و عزا تبدیل شده و آنان جامهاى شراب را بر زمین كوبیدند. اشعار امام چنین بود:

 

باتوا على قلل الاجبال تحرسهم

غلب الرجال فلم تنفـعـهم القلل

واستـنزلوا بعد عز عن معاقلـهم

واسكـنـوا حفرا یا بئـس ما نـزلوا

نـاداهـم صـارخ من بعـد دفـنـهم

این الاسـاور و التـیـجـان والحلـل

این الوجـوه التـى كانـت منـعـمـة

من دونـها تضرب الاستـار والكلل

فافصح القبر عنهم حین سائلهم

تلك الوجـوه علیـهـا الدود یقتـتل

قد طال ما اكلوا دهرا و ما شربـوا

واصبحوا بعد طول الاكل قد اكلوا

 [گردنكشان] بر قله كوهساران شب را به روز آوردند در حالى كه مردان نیرومند از آنان پاسدارى مى‏كردند، ولى قله‏ها نتوانستند آنان را از خطر مرگ برهانند.

آنان پس از مدتها عزت از جایگاه‏هاى امن به زیر كشیده شدند و در گودال‏ها جایشان دادند. چه منزل و آرامگاه ناپسندى!

پس از آن كه به خاك سپرده شدند، فریادگرى فریاد برآورد: كجاست آن دست‏بندها، تاجها و لباسهاى فاخر؟

كجاست آن چهره‏هاى در ناز كه به احترامشان پرده‏ها مى‏آویختند؟

گور به جاى آنان پاسخ داد: اكنون كرمها بر سر خوردن آن چهره‏ها با هم مى‏ستیزند!

آنان مدت درازى در دنیا خوردند و آشامیدند ولى بعد از خوردن طولانى، خود خورده شدند!

بحار الانوار ج 50، ص 211 و 212.