وبلاگ نویسی توی وبلاگش مطلبی زیبا نوشته بود که حیفم اومد منباب تلنگر بر افکار من و دوستان در این وبلاگ ننویسمش-

 بحث در مورد گذر آن وبلاگ نویس از روی پل عابر پیاده طولانی نزدیک خانه شان است. هنگامی که خسته در حال مراجعت به خانه بود در میانه پل پیرزنی گوژپشت با چادری رنگی که کیسه در دستش نمایان بود دیده بود! می گوید: با خود گفتم که شاید این بسته سنگین باشد و توان او که در گذر زمان به تحلیل رفته در حمل آن دچار مشکل -

جلو رفتم سلام کردم و گفتم اگر اجازه می دهید برایتان تا مسیری این زنبیل را حملش کنم. پیرزن گفت: ممنونم - سبک است - می توانم ببرمش. پیر شی مادر. همانطور که دور می شد مادر نیز چند مرتبه ای دعایش را زمزمه کرد. و طنین این دعا در ذهن این جوان تا شبانگاهان که با شعف و وجد ویژه ای به رختخواب می رفت هنوز طنین انداز بود.