سلام ُ من هم از شیراز برگشتم به این خراب آباد - هر چی به حاجی آقامون گفتم بابا یک گاری برامون بخر بریم همین سر خیابون وایسیم ُ بار ببریم - بهتر از فرمانروایی در تهرونه به گوشش نرفت که نرفت - خوب شاید اون دیگه فهمیده که ما اینکاره نیستیم و می خواهیم پولشو بالا بکشیم. به  هر حال شعری زیبا از عبید زاکانی در مورد شیراز براتون آوردم. امیدوارم خوش و خرم و سرحال باشید:

رفتم از خطه‌ی شیراز و به جان در خطرم

رفتم از خطه‌ی شیراز و به جان در خطرم وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم
میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم
گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش گاه چون غنچه‌ی دلتنگ گریبان بدرم
من از این شهر اگر برشکنم در شکنم من از این کوی اگر برگذرم درگذرم
بی‌خود و بی‌دل و بی‌یار برون از شیراز «میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم»
قوت دست ندارم چو عنان میگیرم «خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم»
این چنین زار که امروز منم در غم عشق قول ناصح نکند چاره و پند پدرم
ای عبید این سفری نیست که من میخواهم میکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم
به هر حال اگه دنبال شعرهای زیبا در مورد شیراز هستید حتما به اين آدرس سر بزنید.