رفتن از شیراز
سلام ُ من هم از شیراز برگشتم به این خراب آباد - هر چی به حاجی آقامون گفتم بابا یک گاری برامون بخر بریم همین سر خیابون وایسیم ُ بار ببریم - بهتر از فرمانروایی در تهرونه به گوشش نرفت که نرفت - خوب شاید اون دیگه فهمیده که ما اینکاره نیستیم و می خواهیم پولشو بالا بکشیم. به هر حال شعری زیبا از عبید زاکانی در مورد شیراز براتون آوردم. امیدوارم خوش و خرم و سرحال باشید:
رفتم از خطهی شیراز و به جان در خطرم
رفتم از خطهی شیراز و به جان در خطرم
| رفتم از خطهی شیراز و به جان در خطرم | وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم | |
| میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل | زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم | |
| گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش | گاه چون غنچهی دلتنگ گریبان بدرم | |
| من از این شهر اگر برشکنم در شکنم | من از این کوی اگر برگذرم درگذرم | |
| بیخود و بیدل و بییار برون از شیراز | «میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم» | |
| قوت دست ندارم چو عنان میگیرم | «خبر از پای ندارم که زمین میسپرم» | |
| این چنین زار که امروز منم در غم عشق | قول ناصح نکند چاره و پند پدرم | |
| ای عبید این سفری نیست که من میخواهم | میکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم |
به هر حال اگه دنبال شعرهای زیبا در مورد شیراز هستید حتما به اين آدرس سر بزنید.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۸۴ ساعت 10:55 توسط شهره آفاق
|