اندر حکايت "و اما بعد ..." دومين مطلب
ادامه قسمت اول
به حکمت است مزين وجود و نام ستهبان * که حکمت است چراغي به شام تار تو اي جان
مقصود من از حکمت، حکمت به معناي خاص آن يعني جناب علي حکمت و خانواده محترم و معزز ايشان نيست، بل روي سخن بر حکمت به معناي عام و جهانشمول آن است. در واقع حکمت کليد گسترش و بهروزي هر چيزي است. انسان حکيم حاکم است و محيطي که از موهبت مدير حکيم برخوردار است را ميتوان محيطي پيشرو به شمار آورد.
در واقع نياز به بودن يک حکيم به عنوان حاکم نياز ضروري نيست چرا که انسان نادان هم از توان اداره يک محيط بر ميآيد، "باري به هر جهت" زندگي ميگذرد اما تفاوت از زمين تا آسمان است. لذت زودگذر به عزت جاوداني و اعتلاي هميشگي را همه درک نميکنند.
استهبان نيز از اين قائده مستثني نيست نياز استهبان به مديري که حکيم در امور مربوط به شهر باشد نيازي است که بود و نبودش در کوتاه مدت معين و مشهود نيست، اما گذر زمان و مرد شدن کودکان ما را به تفکر وا ميدارد که براي جوانانمان در ابعاد مختلف چه کردهايم، چه تعداد از جوانانمان شاغل در شغل در خورشان و يا در وضعيت مناسب قرار دارند.
آيا در مورد مواهب کم نظير خدادادي و توسعه آن کاري کردهايم؟ افسوس که سخت دور و غافليم، بسيار دور. هرگز نرسي به کعبه اي اعرابي
زيبايي شعر حکمت در تنوع موضوعي آن است چرا که هر گونه موضويي که در ارتباط با روزمرگي و فرهنگ استهبان است را در آن خواهي يافت، در واقع مجموعه اشعار حکمت يک استهبان نامه يا فولکلور استهبان است.
بزرگي شان و منزلت خدايي است، هيچ کس را به صرف خودبزرگ بيني و خودخواهي بزرگ نمي دانند، بل اين ذات و توان آدميان است که بزرگشان ميکند. انسانهاي دانايي که به واسطه دانايي و دانش خود خود را کوچک در مقابل بزرگان ديدهاند: بزرگ شدهاند و بزرگ ماندهاند چه زيبا بيان داشتهاند که:
بزرگي ازآن يافت کو پست شد.
و يا:
من از روييدن خار سر ديوار فهميدم * که ناکس کس نمي گردد از اين بالا نشيني ها
حکمت نيز به نظر من اينگونه است، او خود را اينچنين توصيف ميکند:
شاعر من و مصالح من باد و نان خشک * پيدا بود که خرمن ما را چه حاصل است
در واقع درک درست و توانمندي انسان برگرفته از تعريف و يا تمجيد ديگران نيست،
اين دغلبازان که ميبيني * مگسانند گرد شيريني
حکمت و امثال حکمت را نه به واسطه تعريف و تمجيد من و شما به اعتلا ميرسانند و نه بر اثر انتقاد و يا دشنام ما سخيف و ناتوان. حکمت نيز خود جالب گفته است که:
آن که ندانست پايگاه خودش را * زندگي چند روزه گشت حرامش
نيست نصيبش بجز ندامت و حرمان * آنکه سپارد به دست جهل لگامش
طبله عطار را چه جرم که کناس * بر اثر جهت اگر بست مشامش
عادت بد، راه کج، توقع بيجا * مطلع نيکش ببين و حسن ختامش
حکمت استهبان و استهباناتي را تمجيد کرده و با زيرکي نيز بس تلنگرهاي سنگيني نيز بر او زده است. وليکن کجاست گوش شنوا! در واقع آنچه که هست را گفته و آنچه که بايد بشود را به ديگران ياد داده منجفرنامه اش که بيان کننده ذات ستهباناتيهاست را يکبار ديگر بخوانيد! او ستهبان يا اشپتگان را اينگونه توصيف کرده است:
تو منحصري و انحصارت * پيداست هميشه در بهارت
و بعد از تعريف و تمجيد بسيار و ذکر تواناييهاي کم نظير عوامل عقب ماندگي را از خود استهبان به زيبايي جويا ميشود که:
با اين همه شهر من غريبي * از حق خودت چه بي نسيبي
مظلوم تر از تو در جهان کيست * نام تو سر زبان چرا نيست
و شهر هم در پاسخ به فصاحت مي گويد:
گر نام منت شرف نياورد * تو بر سر من چه گل زدي مرد
هان بي هنر زخويش راضي * حالا تو بکن کلاه قاضي
سستي زمن است يا که از تو * مستي زمن است يا که از تو
و در ادامه استهباناتي را خطاب مي کند که:
پس عزت و مجد و شوکت از توست * هم سستي و ضعف و رخوت از توست
با سعي شود جهان گلستان * با کار شود کوير بستان
باشي تو غريق من چه حاصل * بهتر که مرا بري به ساحل
برجسته ميان مرد و زن باش * تو باعث افتخار من باش
ادامه دارد
